خرید بک لینک

از اون روزهای بی برکت بود.. دست و دلم به هیچ کاری نرفت، چشمای ه.ب کمی ملتهبه و دیدنش اذیتم میکنه و اصلا نمیدونم چقدر طبیعیه برای پزشکش پیام گذاشتم ولی جوابمو نداده هنوز.. دیروز س.خ زنگ زد حوصله جواب دادن نداشتم بهش پیام دادم و گفتم فردا خودم بهت زنگ میزنم ولی تا این لحظه هنوز حوصله ندارم، ج.م کاناداس دو هفته پیش با موتور تصادف کرده بود آخرین بار هفته پیش حرف زدیم و گفت خوبه حالش ولی از اون موقع آنلاین نشده و وضعیت تلگرامش رفته رو last seen within a week،

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

امروز صبح که به سمت ایستگاه میرفتم، داشتم به این فکر میکردم که من هنوز بعد از بیشتر از یکسال حضور تو این محله به بودن اینجا عادت نکردم و اینجا رو برای خودم موقتی میبینم و ته ذهنم همیشه میگم یه روز به محله قبلی بر میگردیم.. اون محله رو آدماش تعریف کرده بودن، کاسبهایی که اگه دوبار تو مغازشون رفت و آمد میکردی از بار دوم آشناشون حساب میشدی حتما باهات احوال پرسی میکردن و یه خوش و بشی هر چند کوتاه! پیرمرد پیرزنهایی که بی هیچ تکلفی برای شروع مکالمه بهت در مورد بچه داری مشاوره میدادن، نوجوونایی انقدر مو

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

بلاگفایی ها من هیچوقت نتونستم خودم رو تو دسته آدمهای عمیق بدونم، دلیلش هم اینه که من مثلا وقتی یه کتاب رو میخونم غرق میشم توش، میشم کاراکترش و زندگیش میکنم و حس میکنم چقدر باهاش آمیخته شدم، برای همینم فرصت نمیشه تحلیل کنم که آیا این حرکت یا این حرف یا این باورش درسته یانه، آدمها تو حالت خنثی نسبت به خودشون ناآگاهن چون آگاهی نیاز به صرف انرژی داره، و خب بدن برای بقا همیشه به سمت سیو انرژی میره... و وقتی من یه کاراکتری رو زندگی میکنم رو مد پاور سیوینگ میرم... زندگیش میکنم راحت... تو دیدن فیلم و

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

به قول بچگی های ه.ب "اهداد خون حمک" بعد از مدتها فرصتی پیش اومد که تو ایونت اهدای خون شرکت تایم رزرو کنم حالا رفتم اونجا بعد از کلی معطلی بابت کندی سیستم به نوبت معاینه که رسیدم پزشک میگه رنگت پریده چرا میخوای خون بدی؟ میگم خوبم مشکلی ندارم، فشارم رو گرفته 12 روی 8 میگم پایینه مگه؟ میگه نه به نسبت خانمهای دیگه خیلی خوبه میگم خب خوبه دیگه پس خون بدم، میگه نه خسته به نظر میای! میگم ولی کاملا خوبم، میگه وزنتم که پایینه واسه چی میخوای خون بدی؟ میگم همین جوری مگه مشکلی داره؟ میگه نه ولی من کلا با خ

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

عنقریب... چند روزه بچه ها تو شرکت یکی پس از دیگری ویروسی میشن، گویا آنفولانزاس، یکشنبه داشتم برای م.ب سیستم تست رو راه اندازی میکردم و تمام مدت رو صندلی در فاصله نیم متریش نشسته بودم و فردا صبحش پیام داده بود که مریضه و نمیتونه بیاد... ن.د هم هفته پیش قبل از شروع مرخصی من برای جراحی همین حالت رو داشت، بعد هم س.ه و الان هم من حس عجیب و غریبی دارم، تو سرم احساس فشار میکنم، دل دردهای معروف سرماخوردگیم که از بچگیم باهاشون دست و پنجه نرم میکردم رو دارم و ندارم، و کمی گز گز گلو که نمیدونم به خاطر جو

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

ذهن خالی بیشتر از یکساله که روزمره نویسی رو شروع کردم، هر روز تو وان نوتم مینویسم بعضی چیزا رو هم اینجا، گاهی تو یه روز چندین بار مینویسم گاهی هم فقط یه بار ولی حتما مینویسم ولو در حد یه جمله.. و الان بعد از ماه‌ها تازه نتیجه های جالبی دارم از این هر روز نوشتن ها میگیرم... ذهن خالی، اینکه هیچ چیز غیر واقعی وجود نداره که فکرمو درگیر کرده باشه مگر اینکه زندگیش کنم و قابل لمس باشه، قبلا بیشتر مسائلم و درگیری‌هام توی ذهنم بود، تو مغزم جواب همه رو میدادم، تو ذهنم پلن میچیدم و تصور می‌کردم اجراشون ک

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

بگیر آسوده بخواب..

فکر میکردم مرگ بهم نزدیکه و هر جا میرفتم یه ردپایی رو ازش حس میکردم، ولی تنها چیزی که فکرشو نمیکردم مرگ تو بود... عزیز دلم چرا انقدر زود از بین ما رفتی؟ باورم نمیشه برادرزاده قشنگم تو ۱۹ سالگی پرپر شد.. بمیرم برات حتی انقدری که روی خوش زندگی رو ببینی فرصت نداشتی.. کوروش قشنگم امیدوارم تو آرامش بخوابی عزیز دلم...

برچسب: نویسنده: anahid68 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:16

صفحه بندی